Aşk پارت 2

Aşk پارت 2

سلام 🙂

بلی بلی آمدم باااا پارت جدیددد😐

چرا وایسادی منو نیگا میکنی 😐

خو برو ادومهههه😐

آلیا در حالی که با گوشیش درگیر بود گفت:چون مثه من و تو بی عرضه نیست.

بعد از اینکه الیا به کلوئی زنگ زد گفت که کلوئی با اقا لوکاشون کافی شاپ نزدیکه ما بودن قبول کردن بیان

این کلوئی هر روز با یکی بود اما خداییش دختر خیلی خوبی بود.

کلوئی و لوکا که اومدن سفارش پیتزا رو دادیم نفری یه پیتزا مخصوص چون میدونستیم تا وقتی لوکا هست لازمنیست ما دست تو جیب های مبارکمون بکنیم. 

به صورت کلوئی  نگاه کردم کاملا معمولی بود اما وقتی یه رژ صورتی با یه مداد چشم کم رنگ میکشید خیلی ناز میشد امروز هم با اون مانتوی یشمیش واقعا خوشگل شده بودمخصوصا هیکل رو فرمش واقعا به چشم می‌خورد لوکا هم خیلی دوس داشتنی بود از خوده کلوئی شنیدم که گفت  لوکا با دوست پسرای قبلیش فرق داره و اون کم کم داره عاشقش میشه البته حق داشت لوکا خیلی قیافه ی با نمکی  داشت. 

آلیا اروم داشت پیتزاش رو می‌خورد بینیش رو  عمل کرده بود که باعث شده بود خیلی خوشگل تر بشه قد بلند و هیکل خوبی داشت چقدر من کلوئی و آلیا رو دوست داشتم. 

کلوئی -پسندیدین اقدس خانوم؟

من-اره دیگه اعظم خانوم آلیا جون دیگه شدن یه میوه ی رسیده و وقتشه براش جواد اقا بنا رو بفرستم.

کلوئی -خدا خیرتون بده اینطوری این دختر فکرای ناجور مثل دانشگاه هم نمیکنه

لوکا قهقه ای زد و گفت:بچه ها من دیرم شده دیگه باید برم.

من-باشه برو ما هم میخوایم حرفای زنونه بزنیم.

لوکا -خیلی رو داری به خدا

من-ایششش با یه خانوم درست رفتارکن.

بعد از رفتن لوکا ماهم 5 دقیقه ای نشستیم و بلند شدیم بریم که یک دفعه فروشنده گفت:خانوما حسابتون

با تعجب برگشتم ودیدم همه دارن به ما نگاه میکنن.گفتم:مگه اون اقایی که تی شرت سورمه ای تنش بود حساب نکرد؟ 

فروشنده-نخیر خانوم

رفتم نزدیکش و گفتم:اما اون که اومد جای صندوق

فروشنده:اره اومد و فقط پیتزای دو نفر رو حساب کرد

برگشتم با حرص به کلویی نگاه کردم و گفتم: اینقدر خسیسه؟

کلوئی خندید و گفت:با اقای من درست صحبت کنید اقدس خانوم.

یه نگاه به الیا کردم و گفتم:بیار بالا اون چرکای کف دستتو

پول رو گذاشتم جلوی فروشنده و گفتم:بفرمایید

فروشنده:حالا خوشگله میتونی از راه دیگه ای هم حساب کنی

کیفم رو اوردم بالا و محکم کوبوندم تو سرش و بلند داد زدم:سگ خور

و با بچه ها بدو بدو اومدیم بیرون و سوار ماشین الیا شدیم و بعد از1 ساعت دور زدن تو خیابونا برگشتیم خونه. 

صبح جمعه بود برای همین میخواستم تا جایی که جا داشت بخوابم البته این فقط تصور خودم بود چون دقیقا داشت بل قسمت های هیجانی خوابم میرسیدم که یهو صدای دلنگ و دولونگ اومد. 

یک آن فکر کردم زلزله شده اخه کله ی صبح که ادم مغزش نمیرسه زلزله دلنگ و دولونگ نداره واسه همین فکر مسخرم سریع نشستم سر جام و دستام رو گذاشتم روی سرم که یک دفعه صدا قطه شد تعجب کردم سرم رو بالا اوردم که تو اون تاریکی ببینم چه خبره.... 

خدایا به همین لحظه ی مقدس مرگ این دو تا جونور رو بده تا منم بتونم راحت بخوابم.

همونطور که داشتم میگفتم تا سرم رو اوردم بالا یهو یه نور نارنجی افتاد تو جفت چشمام و مردمکای چشمام رو از ریشه سوزوند بیا کور شدم رفت. 

وقتی حالم اومد سر جاش چشمم به اون دوتا مارمولک افتاد که وسط زمین پخش شده بودند و میخندیدن تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که دهن مبارک رو باز کنم و اونا رو به باد فحش بگیرم چون چشمام هنوز  داشت میسوخت

بعد از اینکه جو اروم شد و منم یه نقشه ی درست و حسابی واسه جفتشون کشیدم از الیا ساعت رو پرسیدم

الیا-پنج و نیمه

من-خب خدا خفتون کنه حداقل این عملیات کنسرت و نور افشانی تون رو میذاشتین برای نیم ساعت دیگه اونطوری دلم خوش بود روزه جمعه ای تا 6 خوابیدم. 

کلویی درحالی که داشت میخندید گفت: به خدا همش زیره سر همین آلیاس دیشب گفت فردا زود بیدار بشیم بریم کوه منم قبول کردم اما تنها مشکلی که داشتیم بیدار کردن جناب عالی بود که پیشنهادش رو الیا داد. 

من-پیشنهاداتون بخوره تو سرتون خب حالا بلند شین حاضر شین تا یه تپه ای دامنه ای چیزی رو بریم فتح کنیم.

الیا رفت توالت و کلویی هم گفت میره صبحانه رو اماده کنه تا بالایه کوه بخوریم منم دست به کار شدم.وقت تلافی بود رفتم سوسک خوشگلم رو که دیروز پیداش کردم و کردمش تو یه شیشه رو از زیر تختم اوردمش  بیرون چون شیشه سوراخ داشت زنده بود. 

خیلی نابود از اون شاخ دار گنده ها مارمولک خشک شدم رو هم که به بدبختی گیرش اوردم و کشتمش و خشکش کردم رو گذاشتم تو جیب شلوارم رفتم دم در توالت و از شانس خوبه من در رو قفل نکرده بود یهو در رو باز  کردم اون بدبخت هم قافل گیر شد و سریع از جاش بلند شد منم سوسک رو انداختم روش و اومدم بیرون و در رو  قفل کردم. 

وای جاتون خالی صحنه ای بود واسه خودش جیغ و دادی بود که آلیا می‌کرد کلویی هم اومد که ببینه چه خبر شده، منم پریدم تو اشپزخونه و مارمولک رو کردم تو ظرف صبحانه ی کلوئی الیا اومد بیرون و کلی موهام رو کشید اما من فقط میخندیدم فقط مونده بود عکس العمل کلوئی . 

رفتیم دو ساعت تمام داشتیم راه میرفتیم کولم رو از رو دوشم برداشتم و دستم گرفتم و لخ و لخ رو زمین

کشیدم شر وشر عرق داشت ازم می‌ریخت سه تا پسر که از اول راه پشت سر ما بودن قدم هاشون رو با ما میزون کردن و اونی که از همه به من نزدیک تر بود گفت: خوشگله اگه خیلی خسته شدی بده کولت رو برات بیارم

 

 

 

**********

 

تامامممم😐

 

اصلنم کم نبود 😐

فیلا 😐 

ابزار وبلاگ

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس
ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس