رمان Aşk پارت 1

رمان Aşk پارت 1

سیلاممم 😁

بلی بلی من امدم باااا

رمان جدیددد هوراااا😐

خو برو ادامه فرزندمممم 😐 

هلک و هلک داشتم از پله ها میومدم بالا...خدا خفه کنه این اقای اندرسون  رو که یه فکری واسه این اسانسور وامونده نمیکنه.کیفم رو روی زمین داشتم میکشیدم که یهو صدای پای یه نفر رو از پشت سرم شنیدم.برگشتم و پشت سرم  رو نگاه کردم اه به خشکی شانس هر وقت من داشتم این پله های ترقی رو طی میکردم این ارژان هم باید یه  عرض اندامی می‌کرد با اینکه فهمید دیدمش اما بازم خودم رو به نفهمیدن زدم و رومو بر گردوندم و به جون کندن و بالا رفتنم ادامه دادم. 

ارژان-سلام خانوم دوپن

یه پوفی کردم و زیر لب گفتم بر پدرت صلوات اندرسون که یه اسانسور رو درست نمیکنی برگشتم به سمتش و خودمو کاملا متعجب نشون دادم.... 

من-اااا...شمایید آقا ارژان ؟؟ببخشید اصلا متوجه حضورتون نشدم(اره جونه خودم) 

ارژان-ایرادی نداره خسته نباشید از دانشگاه برگشتید؟

در کمال پررویی نشوندمش سر جاش

من-باید براتون توضیح بدم؟

بنده خدا یکه خورد.به روی خودش نیورد و سریع گفت مثل اینکه شما خیلی خسته ایید اگه اجازه بدید من کیفتون رو براتون میارم طفلی وقتی چشماش به نگاه وحشت ناک من افتاد سریع گفت:البته اگه دوست دارید. 

من-نخیر آقا برید زنبیله ننه بزرگتون رو براش ببرید با اجازه

با حرص ادامه ی پله ها رو تا دم در خونه رفتم خونه ی دانشجویی من و بهترین دوستام الیا و کلوئی چون

دانشگاهمون تو تهرانه اما خونه ی سه تامون تو کرجه اینجا رو مشترکی خریدیم روز ثبت نام دانشگاه هم با هم اشنا شده بودیم. 

در رو باز کردم و کیف رو پرت کردم وسط حال بوی خوب غذا رفت تو کلم الیا از تو اتاق اومد بیرون و کیفم رو پرت کرد جلوم و گفت:اولا سلام دوما اینجا خونه ی ننه بابات نیست که کیفت رو پرت میکنی. 

من-سلام آلیا جونه من یه امروز رو بیخیال شو استاد نمره نداد ماشینم پنچر شد اتوبوس که دیر اومد اسانسور که خراب بود شاخ به شاخ این ارژان قراضه هم شدم دیگه حوصله ی تو رو ندارم. 

آلیا خنده ی بلندی کرد و به سمته اشپزخونه رفت و گفت:پس امروز حسابی خر کیفی پاشو لباسات رو عوض کن و  بیا برات شام کباب درست کردم. 

مقنه ام رو از سرم کشیدم بیرون و رفتم پشت میز نشستم چه غذایه توپی درست کرده بود برعکس منه بی عرضه که حتی نیمرو هام رو هم میسوزونم این آلیا همه جور غذایی یاد داره هر دو تامون بچه ی اخریم وخل و چل ولی  اون خیلی خانوم تر از منه. 

غذا که تموم شد به هزار بدبختی ظرفا رو شستم و بعدش رفتم یک دل سیر خوابیدم وای که خواب چه چیز خوبیه.

وقتی بیدار شدم الیا نبود پیام که به گوشیش زدم گفت رفته خرید حوصلم سر رفت رفتم پای ماهواره از شانس خیلی خوبه من همه ی کانال ها قطع بود.

رفتم تلوزیون خودمون و دیدم فوتبال داره چه عجب امروز یه چیزه خوب به پست ما خورد تخمه ها رو از تو کابینت اوردم بیرون و رو کاناپه دراز کشیدم و شروع کردم به تخمه خوردن و فوتبال نگاه کردن همیشه عشق فوتبال بودم. 

طرفدار پیروزی ام نمیگم استقلال بده ها ولی پیروزی یه چیزه دیگس اخرای نیمه ی دوم بودم که در باز شد و آلیا اومد تو ای خدا باز الان داد و قال میکنه سریع رو مبل سیخ شدم الیا تا چشمش به من افتاد صورت سفیدش قرمز  شد. 

اومد طرفم و یه نگاه به من و یه نگاه به پوستای تخمه ی روی زمین کرد و سرم داد کشید:مرینت به مرگ مادرم اگه امشب اینا رو جارو نکنی نمیذارم کله ی بی مغزت به بالش برسه. 

مثل دخترهای کوچولو لبام رو غنچه کردم و گفتم چشم مامانی.

الیا خریداش رو برداشت و رفت آشپزخونه چقدر نگران تمیزی خونه بود نمیدونم چرا هیچوقتم بهش فکر نکردم.

فوتبالم که تموم شد مثل بدبخت بیچاره ها افتادم به جونه پوست تخمه ها و جاروشون کردم وای که جارو کردن چه کار سختیه.... 

ساعت 8 بود که دیدم نه دیگه کل خوده قابلمه ی حوصلم هم داره از سر رفتن کلافه میشه رفتم تو اتاق و دیدم الیا پای لپ تابشه. 

من-الیا من حوصلم سر رفته

الیا-خب زیرشو خاموش کن

من-یه راه حل بهتر نداری؟

الیا لپ تابشو خاموش کرد با یه لبخند کج و کوله بهم خیره شد.

الیا-چرا...میتونیم بریم شام بیرون

من-اخ جون بپر بریم

الیا-کی حساب کنه؟

من-به حسابه من از جیبه تو

الیا-خاک بر سر بی ابروت کنن بابایه تو مایه داره

من-یعنی شما دستتون به دهنتون نمیرسه؟

الیا-تو چیکار به ما داری؟

من-اه اه اه کنس خسیس پاشو دونگی دونگی حساب میکنیم.

با الیا حاضر شدیم و با ماشین الیا رفتیم یه پیتزا فروشی که همیشه همه جفت جفت میرفتن اونجا حالا منو الیا رو نگاه کن . 

پشت میز که نشستیم به آلیا گفتم: خاک بر سر بی عرضه ی منو تو بکنن که نمیتونیم یه جفت واسه خودمون تور کنیم که حداقل این جور جاها دست  تو جیبمون نکنیم. 

الیا-میخوای زنگ بزنم کلوئی هم با لوکا بیان اینجا که ما پول پیتزا رو ندیم؟

من-اره زنگ بزن اصلا بذار ببینم چه معنی میده این  هر روز با عره و عوره پا میشه میره وسط کافی شاپ ها جفتک پرونی؟

 

 

*******

پایان

خو اینم از پارت یک رمان Aşk

فیلا

ابزار وبلاگ

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس
ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس